وقتی بچه ها یکی یکی خبردار شدن که قراره تموم بشه، حالشون خیلی بد شد.راستش خودمم انتظار همچین واکنشهایی نداشتم. فکر نمیکردم اینقد براشون مهم باشه.ولی چه میشه کرد، هر چیزی بلاخره یه روزی تموم میشه. بقول اون جمله ی معروف : یه پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه. ( امیدوارم درست گفته باشمش )یکیشون زنگ زد و گفت دلم گرفته!!! گفتم برای چی؟؟؟ بی مقدمه گفت برای اینکه داری میری. اصلا پام نمیاد بیام ببینمت و ...یکیشون هم وقتی اومد دید وسیله هامو جمع کردم، یه جوری شد و با ناراحتی گفت : مثل اینکه رفتنت جدی شده !مثل جدا کردن بچه از مادرشه....واقعا همیشه دل کندن مثل جون کندن میمونه.از طرفی باید خودمو قوی نگه دارم، از طرف دیگه باید به همه دلداری بدم در حالی که حال خودم عجیب گرفته ست.امروز عصر هم خدا دوسم داشت که اون اومد وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم میومد...انگاری فهمیده بود حالم خوب نیست. زنگ زد و بعد از چند دیقه خودشو بهم رسوند...محکم بغلم کرد و چندتا بوسه مهمونم کرد و بعدش با چایی ازش پذیرایی کردم... رو به روم نشست و مثل همیشه صبورانه بهم گوش داد تا حرفام تموم بشه. واقعا توی این شرایط روحی، حکم فرشته رو برام داره.... نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۴۰۲ساعت
2:25 توسط ...| |
برچسب:
نویسنده: ساحل قاسمی
برچسب:
نویسنده: ساحل قاسمی
نشدی که اگه میشدی ، اینی نمیشد که الان هست! هیچوقت نفهمیدی چه شوک بدی به زندگیم دادی، هیچوقت نتونستی حالمو درک کنی وقتی داشتم پر پر میزدم برای غمهات، غصه هات، مشکلاتت هیچوقت ازم نخواه بگذرم خیلی بد کردی خیلی
برچسب:
نویسنده: ساحل قاسمی